سلام کن
شب های قدر هم گذشت

سلام خدا

همه چی خوبه ...خوبه خوب ...

و من آرومم ...حس می کنم منو بخشیدی ...حس می کنم هوامو داری ...

اما نه ... بازم ترس برم داشته ...نکنه تو منو به حال خودم رها کردی و من فقط فکر می کنم که همه چی خوبه ...نکنه از بس گناه کردم روتو از من بر گردوندی و به خاطر همینه که فکر می کنم منو بخشیدی...

نه ....خدایا ...خدای خوبم می دونم بدم ...میدونم خیلی وقتا تو رو با گناهام رنجوندم ولی ...خدایا هیچ وقت منو به حال خودم رها نکن ...خدایا این بنده ی حقیر و گناهکارتو تنها نذار ...هیچ وقت نذار به غلط فکر کنم که منو بخشیدی ...هیچ وقت نذار زشتی گناه از خاطرم بره ...کمکم کن یادم بمونه اگرم منو می بخشی فقط از لطف و بزرگواری خودته ...نه از لیاقت من ...

خدایا آنی و کمتر از آنی منو به خودم وامگذار

همین ...



نويسنده: مجیر عطارنیا | تاريخ ارسال: جمعه 12 شهريور 1389 ساعت: 11:17 قبل‏ازظهر | + نظردهيد(0) |
سلام (۱۰ روز گذشت)

دوستان سلام

امیدوارم که حالتون خوب باشه ، بالاخره بعد از ١٠ روز موفق به اخذ مرخصی شدم، در مورد سختی و خوشیش نمیشه چیزی گفت ، فقط در یک کلام می شه گفت سربازی یعنی قدر شناسی

تو سربازی خستگی بشین پا شو ، غلتیدن، کلاس رفتن، دویدن و میشه تحمل کرد اما دلتنگی عزیزان رو نه ........

امروز فرصت زیادی ندارم ، راستش خیلی خوابم میاد ، ایشاا... تو فرصت های بعدی از خاطرات شیرین سربازی میگم....فقط در این حد بگم که من شدم ارشد کلاس  (همون مبصر کلاس خودمون ) .... 

از امید هم تشکر مکنم به خاطر عکس ها

فقط امید جون یکی عکس مزاشتی این بینی کوچیک تر شده باشه.....Wink



نويسنده: مجیر عطارنیا | تاريخ ارسال: چهارشنبه 10 شهريور 1389 ساعت: 3:22 بعدازظهر | + نظردهيد(4) |
خداحافظی موقت با مجیر

 

مجیرم راهی خدمت سربازی شد

انشاءالله خودش زود برمیگرده و با مطالب زیباش مثل قبل ما رو خوشحال میکنه

این دوتا عکس هم مال 3 ساعت قبل از سربازیش هست...

 

 




نويسنده: امید | تاريخ ارسال: پنجشنبه 4 شهريور 1389 ساعت: 12:44 قبل‏ازظهر | + نظردهيد(3) |
خداحافظی


نويسنده: مجیر عطارنیا | تاريخ ارسال: شنبه 30 مرداد 1389 ساعت: 1:29 قبل‏ازظهر | + نظردهيد(2) |
کوتاه ولی...
"کشتی از طوفان نلرزد تا خـــــــــدا با ناخداست"

نويسنده: مجیر عطارنیا | تاريخ ارسال: شنبه 30 مرداد 1389 ساعت: 1:27 قبل‏ازظهر | + نظردهيد(2) |
مجرد-متاهل-سربازی-کار-دانشگاه-دوست-....جمله بساز

 

به نظرم مشکلات آدما فقط برای خودشون مهمه و به نظر بقیه مسخره میاد.

همه فکر می کنن مشکل خودشون از همه بزرگتره .

نمی دونم ...

خیلی بی حوصله ام ...

خیلی اوقات دلم می خواد همه چی زودتر تموم شه.

العانش دوست ندارم به گذشته ها فکر کنم .

خدایا به دادم برس ... این دنیاش با این همه آدم و این همه دوست و رفیق و آشنا احساس تنهایی می کنم چه برسه به اون دنیا که میگن حتی پدر و مادرم هواتو ندارن و به فکر خودشونن و حتی نمی شناسنت .

خدایا میشه منو ببخشی؟

دلم می خواد مغزمو عینهو دستام بشورم .. حسابی با صابون چند بار بشورم و بعد بزارمش سر جاش..

خدایا آخه من که نمی تونم اینکارو بکنم.. ولی همیشه گفتن تو به همه کاری قادری...

میشه اینکارم بکنی ... خدای من... خیلی وقتا دوست دارم از نو شروع کنم اما گذشته ها عذابم میده . می خوام یه آدم دیگه باشم . قول بده که کمکم می کنی. قول بده باشه؟

مهربونم می دونم توام دوست نداری اون دنیا سر افکندت بشم یه کاری کن دست پر بیام پیشت .. همه امیدم به توست... کمک کن. منم تلاشمو میکنم ولی تو بگو که هواموداری ...سلام کنم ؟ چش

همیشه دوستت دارم.. یه وقت به خاطر کوتاهیلم فراموشم نکنی... اخم نکنی... روتو برنگردونی.. باور کن من طاقتشو ندارم .... حواست بهم نباشه از بین میرم.

مراقبم باش و بازم کمکم کن... کاش مغزمو برام بشوری... ببخشید که همش ازت می خوام برام کار انجام بدی...چه کنم ؟ مث اون فیلمه که مگفت همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه!! اما من مخام همیشه خط آنتنت پر باشه!! کاش روزی برسه که وقتی میام پیشت.. فقط تو ازم کار بخوای و من هیچی ازت نخوام.. هی نگم ببخشید اشتباه کردم. بشینم و لبخند زیبای تو رو نگاه کنم و از آرامش حضورت لذت ببرم.




نويسنده: مجیر عطارنیا | تاريخ ارسال: شنبه 30 مرداد 1389 ساعت: 12:41 قبل‏ازظهر | + نظردهيد(2) |
۳۸-۳۰=۶



نويسنده: مجیر عطارنیا | تاريخ ارسال: دوشنبه 25 مرداد 1389 ساعت: 1:38 قبل‏ازظهر | + نظردهيد(0) |
۶ روز دیگه

چند وقتی بود که به وبلاگم سر نزده بودم ، خیلی میخاستم بیام اما هیچ طور جور نمی شد ،.....

بگزریم

سلام خدا ...رمضون شروع شد ، میدونی خدا   این ماهت تو زندگی من خیلی نقش داشته هر سال با اومدنش فصل تازه ای از زندگیم آغاز شده ....شروع به کار شرکتم... رفتنم به کانون و الانم خدمت سربازی و حتی تموم شدن درسم تو این ماه بوده .... نمیدونم چرا خدا دلم گرفته...

دلم گرفته از زمین و زمان. دلم گرفته... . خنجرکی که برسینه ام خورده و مرهمش نوش دارو ست و پادشاه کیکاووس.

من از نزدیک خورده ام، فکر میکنم که مرده ام وهیچ کسی نیست که بدونه و درک کنه  من نه شادم و نه خوشحال. من نه سبز  و نه خرم. من نه آنم و نه این. و من هیچم و هیچ من...

دلم گرفته از خودم. از کلام و همنفسم. از درد و درمانم. از زخم و لبام و از قلب و اشکام. کلامم بر همنفسم می تازد. دردم را درمان فراموش شده . زخمم را بوسه ام بر لب نی. و قلبم که اشکم را نه به شادی و نه از غم، زمنزل گاه خود بیرون میکنه. و من باز تنهای تنهام. همانند 2٤ سال و 2 ماه و 10 روز پیش. همانند ... همین حالا. من تنهای تنهایم و هیچ کسی نیست که مرا دراین تنهایی یاری کند.

دلم گرفته از تو...آره از خدا هم دلم گرفته. چون خداهم کمکم نمی کنه. هر که درکلبه ی تنهاییم میاد ، خود گم شد و نتوانست برتنهایم یاوری باشه.

من خدارا داشتم. خدا را دوست داشتم  وخدا مرا دوست داشت  به دلم بد افتاده. به دلم ناخلف راه داده. من دلم ازدروغ بیزاه، نمیدونم چرا دروغ را به لبم فرستاده. خدایا! نازنینم! بهترینم! یاور شبهای بی کسی ام. جز توکسی که از دلم خبر نداره. جز تو کسی که از من کلامی نداره. جز تو کسی که مرا ادراکی ندارده..چرا اینگونه بر سرم میاری... چرا بر دلم تار رسوایی می زنی. گله کردم چون گله مندم. بی اشکم چون یک مردم. قدم می زنم چون غرورم را دوست دارم. ولی برای من، که غروری ندارم... . خدای من، بر دلم صبرت روانه دار که مرا دیوانه ی میخانه می کند این دل. رسوای عالم می کند بی هیچ، و نابود دریایی می کند بی حتی یک تکه چوب. هر کسی به فکر خودش شد یار من، و هیچ ندانست من که ام و چه؟

دلم از تو تنگ است... نه ... برای تو تنگ است. همیشه حرفایم را گوش دادی و هیچ نخواستی. همیشه درسهایم یاد دادی و هیچ بر دستم نزدی. ولی  من مرده ای هستم که جسمش برای آبروی یک انسان حرکت می کند، حرف می زند و برای آنکه دوست دارد دعا می خواند...

دلم گرفته از ... .

از هیچ کس دلم نگرفته... ولی چرا مرا هیچ کسی نیست که درک کند؟ چرا هیچ کسی نیست که مرا یاری کند ... چرا؟ و باز آه ی و بخاری و خدایی ولی با این تفاوت که بلند من فریاد می زنم ای خدا:.....

آروم شدم



نويسنده: مجیر عطارنیا | تاريخ ارسال: دوشنبه 25 مرداد 1389 ساعت: 1:10 قبل‏ازظهر | + نظردهيد(4) |

توضیحات

نویسندگان

lordartan
salamkon
ashkan_salamkon

موضوعات

صفحات

صفحه قبل | صفحه بعدي
صفحه فعلي: 1
تعداد صفحات: 81

دوستان

didgah

آمار بازدید

بازديد امروز: 0
بازديد ديروز: 0
بازديد هفته: 0
بازديد ماه: 0
بازديد كل: 0

طراح قالب

طراح : مهرداد شكري نسب
Mehrdad Design