خدا
ی خدای مهربون دلم گرفته...!

 

خدا می خواست امتحانم کند. ولی خداجون امتحانت خیلی سخت بود...خیلی سخت... .

دلم گرفته ازاین رویای غمگین وسرد. از رویایی که آدمهای تو اجازه ام نمی دهند که بگویم. رویایی که غمگین شده است ومن توانایی گرمی بخشش را ندارم. رویایی که شبم را رنگین می کرد.

دلم گرفته، ازآسمان، که دیگر برایم نمی بارد. آن وقتها وقتی دلم می گرفت باران می بارید ومن زیرباران قدم میزدم، زمانی می شد که باهم می خندیدیم. ولی انگار حالا همه با من قهراند و همه فکر می کنند من قهرم. دیگر حوصله هیچ چیز را ندارم. من نه از سنگم. قلبم از نرم نرمک میپژمرد و هیچ کسی نیست که دراین سرزمین مرا یاد کند. تنم سخت است و دلم ... .

 

دلم گرفته از زمین و زمان. دلم گرفته... . خنجرکی که برسینه ام خورده و مرهمش نوش دارو ست و پادشاه کیکاووس.

من از نزدیک خورده ام، من مرده ام وهیچ کسی نیست که بداند و درک کند. من نه شادم و نه خوشحال. من نه سبز  و نه خرم. من نه آنم و نه این. و من هیچم و هیچ من.

دلم گرفته از خودم. از کلام و همنفسم. از درد و درمانم. از زخم و لبهایم و از قلب و اشک هایم. کلامم بر همنفسم می تازد. دردم را درمان فراموش شده است. زخمم را بوسه ام بر لب نیست. و قلبم که اشکم را نه به شادی و نه از غم، زمنزل گاه خود بیرون می راند. و من باز تنهای تنهایم. همانند ٢٣ سال و ١١ ماه و ٢٠ روز پیش. همانند ... همین حالا. من تنهای تنهایم و هیچ کسی نیست که مرا دراین تنهایی یاری کند.

دلم گرفته از خدا...آره از خدا هم دلم گرفته. چون خداهم کمکم نمی کنه. هر که درکلبه ی تنهاییم آمد ، خود گم شد و نتوانست برتنهاییم یاوری باشد. هر که آمد بر دلم تاخت و خاکی بلند کرد و با چوب سواری اش لکه زخمی بر دلم گذاشت و تاخت. من خدارا داشتم. خدا را دوست می انگاشتم وخدا مرا دوست می داشت. به دلم بد افتاده. به دلم ناخلف راه داده. من دلم ازدروغ بیزاراست، نمیدانم چرا دروغ را به لبم فرستاده. خدایا! نازنینم! بهترینم! یاور شبهای بی کسی ام. جز توکسی که از دلم خبر ندارد. جز تو کسی که از من کلامی ندارد. جز تو کسی که مرا ادراکی ندارد...چرا اینگونه بر سرم می کنی؟... چرا بر دلم تار رسوایی می زنی. گله کردم چون گله مندم. بی اشکم چون یک مردم. قدم می زنم چون غرورم را دوست دارم. ولی برای من، که غروری ندارم... . خدای من، بر دلم صبرت روانه دار که مرا دیوانه ی میخانه می کند این دل. رسوای عالم می کند بی هیچ، و نابود دریایی می کند بی حتی یک تکه چوب. هر کسی به فکر خودش شد یار من، و هیچ ندانست من که ام و چه؟

دلم از تو تنگ است... نه ... برای تو تنگ است. همیشه حرفایم را گوش دادی و هیچ نخواستی. همیشه درسهایم یاد دادی و هیچ بر دستم نزدی. ولی  من مرده ای هستم که جسمش برای آبروی یک انسان حرکت می کند، حرف می زند و برای آنکه دوست دارد دعا می خواند...

دلم گرفته از ... .

از هیچ کس دلم نگرفته... ولی چرا مرا هیچ کسی نیست که درک کند؟ چرا هیچ کسی نیست که مرا یاری کند ... چرا؟ و باز آه ی و بخاری و خدایی ولی با این تفاوت که بلند من فریاد می زنم ای خدا:

 

چرااااااااااااا؟

¤ نوشته شده در ساعت 9:20 قبل‏ازظهر توسط مجیر عطارنیا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

خدایا

خدایا !

دلم باز امشب گرفته

بیا تا کمی با تو صحبت کنم

بیا تا دل کوچکم را

خدایا فقط با تو قسمت کنم

خدایا !

بیا پشت آن پنجره

که وا می شود رو بسوی دلم

بیا پرده ها را کناری بزن

که نورت بتابد به روی دلم

خدایا !

کمک کن که من نردبانی بسازم

و با آن بیایم به شهر فرشته

همان شهر دوری که بر سر در آن

کسی اسم رمز شما را نوشته

خدایا !

کمک کن که پروانه شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش........مبادا بمیرد

خدایا !

دلم را که هر شب نفس میکشد در هوایت

اگر چه شکسته

شبی می فرستم برایت.

 

"عرفان نظر آهاری"

¤ نوشته شده در ساعت 9:07 قبل‏ازظهر توسط مجیر عطارنیا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

بدون شرح
خدامن
¤ نوشته شده در ساعت 7:42 قبل‏ازظهر توسط مجیر عطارنیا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (2)

يك روز زندگي

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد.
فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
 ***
 زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟

¤ نوشته شده در ساعت 7:42 قبل‏ازظهر توسط مجیر عطارنیا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

تفاوت

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي

نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند.

 هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه

نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت

را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ،

 همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم

در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟


خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر

كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

¤ نوشته شده در ساعت 7:36 قبل‏ازظهر توسط مجیر عطارنیا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

اشتباه کردی غصه نخور... جبران کن


می خواهی برنده باشی؟پس اشتباه کن!

مردی همیشه تاسف می خوردکه چراخدا با او صحبت نکرده است،روزی از دوستی پرسید:چرا خدای بزرگ هیچ وقت از آن پیام هایی که برای دیگران می فرستد برای من نفرستاده است؟ آن دوست در پاسخ گفت: اما خدا که با تو ارتباط برقرارکرده است.و ادامه دادکه خداوند ازطریق اشتباهاتت با تو ارتباط برقرارکرده است. اشتباهات بازخورد اعمال ما هستند اشتباهاتی که برندگان مرتکب می شوند به مراتب بیش از بازندگان است و به این خاطر است که آن هابرنده هستندزیرا آن ها باتلاش و تداوم بیشتر توانسته اند باز خورد بیشتری دریافت کنند.اشکال کار بازندگان در این است که اشتباه را به منزله یک رویداد بزرگ و نابخشودنی تلقی می کنند و جنبه مثبت آن را درنظرنمی گیرند. ما از شکست های خود به مراتب بیشتر پیروزی هایمان درس می گیریم زیرا وقتی بازنده می شویم،به فکر وتامل و تجزیه تحلیل و سازماندهی مجددمی پردازیم و طرح ها و تاکتیکهای تازه بنامی کنیم اما وقتی برنده می شویم فقط شاد می شویم و چیز تازه ای یاد نمی گیریم و این خود دلیل دیگری برای گرامی داشتن اشتباهات است.شرح زندگی توماس ادیسون سندی معتبر دراین زمینه است، روزی از او سوال کردند از این که بارها و بارها درتلاش برای ساختن لامپ برق با شکست رو به رو شدی چه احساسی داشتی؟ ادیسون در پاسخ گفت:من هیچ وقت شکست نخوردم بلکه باموفقیت توانستم هزاران طریقه نساختن لامپ برق راکشف کنم؟ این نگرش انسان نسبت به اشتباه، ادیسون را قادربه ارایه خدمتی به جهانیان کرد که او را از این حیث در طول تاریخ بی رقیب ساخته است.ورنرفونبراون نیز متقعد بود که اشتباهات جزء لاینفک فرآیند یادگیری هستند. در طی جنگ جهانی دوم وی مشغول ساختن راکتی بود که نازی ها امیدوار بودند به وسیله آن بتوانند لندن را مورد هدف قرار دهند زمان مدیدی گذشت روزی مقامات بالاتر او را احضار کردند تا آن تاریخ او65121 اشتباه مرتکب شده بود از او پرسیدند:چند اشتباه دیگر لازم است تا به نتیجه برسی؟براون در پاسخ گفت که تصور می کند پنج هزار اشتباه دیگر لازم باشد 65  هزار خطا لازم است تا حد نصاب لازم برای ساختن یک راکت رابه دست آوریم.  اشتباهات واقعا اشتباه نیستند بیایید در هر مورد انتظار خطا از خود داشته باشیم و آن ها را به عنوان بخشی از فرآیند یاد گیری بپذیریم.  از آن گذشته اگر تا این اندازه در برابر خود جدی و خشک نباشیم زندگی کردن با اشتباه بسیار بسیار آسانتر خواهدبود.شکست خوردن هرگز مایه شرمساری نیست، شرمساری تنها از تلاش نکردن است.               
¤ نوشته شده در ساعت 4:23 بعدازظهر توسط مجیر عطارنیا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

دروغ نگو..........................................
هرگز نگو كه دوست داري

اگر واقعا به ان اهميت نمي دهي

دربارهء احساساتت سخن نگو

اگر واقعا وجود ندارد

هرگز دستي را نگير

وقتي قصد شكستن قلبش را داري

هرگز نگو براي هميشه

وقتي مي داني كه جدا مي شوي

هرگز به چشماني نگاه نكن

وقتي قصد دروغ گفتن داري

هرگز سلامي نده

وقتي مي داني خداحافظي در پبش است

به كسي نگو كه تنها اوست

وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني

 

قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري
¤ نوشته شده در ساعت 4:18 بعدازظهر توسط مجیر عطارنیا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

این و چاپ کن بزن تو اطاقت و هر روز صبح که پا میشی بخونش
پروردگارا:
به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را كه نمی توانم تغيير دهم!
دليری ده ، تا تغيير دهم آنچه را كه می توانم تغيير دهم!
بينش ده ، تا تفاوت اين دو را بدانم!
مرا فهم ده ،تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند!


¤ نوشته شده در ساعت 4:09 بعدازظهر توسط مجیر عطارنیا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

منوي وبلاگ
----------------------------------------
درباره ما
----------------------------------------

آخرين پست ها
----------------------------------------

شاخه ها
----------------------------------------

لينک ها
----------------------------------------

نويسندگان
----------------------------------------

آمار
----------------------------------------

ديگر
----------------------------------------
طراح قالب وبلاگ
----------------------------------------

©2007 - Powered by Pro-theme.pib.ir In affiliation with weblogsara.com